تبليغاتX
شهید آخرالزمان
شهیدحجت الله رحیمی! شهادتت مبارک

چه می فهمیم شهادت چیست مردم                شهید وهمنشینش کیست مردم                                تمام جستجومان حاصلش بود                        شهادت اتفاقی نیست مردم

شهید حجت الله رحیمی هم آسمانی شد....روایتش را از زبان شاهد شهادتش بشنویید.

پاره های دلم را به روی کاغذ آورده ام...اینجارابخوانید

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعــت15:38 تــوسط محب شهدا |
دعایم کنید...
ای عطر گل یاس دلم را دریاب

                                   ای منبع احساس دلم را دریاب

من تشنه یک قطره محبت هستم

                                     یا حضرت عباس دلم را دریاب

این روزها بیشتر از همیشه بوی کربلا بر مشامم می رسد،شاید در همین روزها راهی کربلا شوم،البته شاید.

میدانم که خدا به دلهای پاکتان نه نمی گوید

دعا کنید خریداری برای این دل تکه پاره پیدا شود....

قول میدهم اگر موانع سفرم رفع شود،شب نیمه شعبان در بین الحرمین دعای توسل بخوانم برای برآورده شدن تمام آرزوهای زیبایتان.....

شما را به شهدا قسم برایم دعا کنید...

+ نوشته شـــده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعــت18:41 تــوسط محب شهدا |
این روزها

برایم

کلُُُُ ُیوم عاشوراست

اما نمی دانم چرا هنوز

کلُ ارض کربلا نیست

دلم با چشمانم عهد بسته است

که در داغ این دوری، دل، آنقدر آتش بگیرد وچشم آب بریزد

تا که اشکهایم رودی شوند وروانشان کنم به مقصد فرات

شاید که آب فرات قصه تشنگی ودلتنگی مرا به او برساند.....

+ نوشته شـــده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعــت23:52 تــوسط محب شهدا |
 ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود.....

فرمود:ادعونی استجب لکم

خواندمش:

یا هادی المضلین

وچقدر گمراه بودم وشایدم خواب.از خودم بدم می آمد.چقدر میان آنچه که بودم وآنچه که قرار بود بشوم فاصله افتاده بود.در خودم گم شده بودم وپیدا نمی شدم(نسوالله فانساهم انفسهم-19حشر)

با زیارت عاشورا میانه خوبی نداشتم راستش را بخواهید فراری بودم ،اصلا"برایم مفهومی نداشت.سالی یکبار آنهم در ایام محرم ،مثل یک بی سواد به خطوط نگاه می کردم و صفحات را می شمردم تا ببینم کی تمام می شود.

منتظر نبودم و فقط نیمه شعبان تازه یادم می افتاد که امام زمانی دارم که غایب است؛نمازهایم به یک سری اعمال مکانیکی صرف تبدیل شده بود،بین من وخدا دیگر نه خلوتی بودو نه محبتی،گویی از او بی نیاز بودم وشیطان از ذهنم برده بودکه

(یا ایهالناس انتم الفقرا الی الله-فاطر)

از تمام اطرافیان و دوستانم بریده بودم،نا امیدم کرده بودند،درست زمانی که به کمکشان نیاز داشتم ،تنهایم می گذاشتند،تمام زندگی ام بدون آنکه خودم بدانم یک چیز را فریاد می زدند.

یا الهی وربی من لی غیرک

اما من غافل بودم.می دانستم که یک قطعه بزرگ از پازل زندگی ام کم است اما نمیدانستم که آن قطعه چیست و سراغش را باید از که وکجا بگیرم.

تا اینکه در همان  روزها یک نفر آمدوحرف از اردویی چند روزه زدبه مقصد مناطق عملیاتی کرمانشاه ،با خودم گفتم بروم،ضرر که ندارد هم فال است وهم تماشا،شاید روحیه ام هم عوض شد.

شب قبل از اردو در به در دنبال بلوتوث آهنگ های جدید وشاد از این وآن بودم  مبادا که در اتوبوس حوصله ام سر برود،انگار با خودم لج کرده باشم،منی که تا آن روز حتی یکی از ترانه های یا بهتر بگویم خزعبلات ساسی مانکن را تا آخر گوش نکرده بودم،آن شب گوشیم را پر کردم از صدای او.

صبح اردو وقتی وارد اتوبوس شدم با دیدن چهره های همسفرانم حسابی به برجکم خورد،احساس غریبی می کردم،من با آن کتونی های صورتی و کیف زرشکی و روسری صورتی و ساقدست های رنگی وچادر ملی ام نه فقط در اتوبوس خودمان بلکه در بین آن 11اتوبوسی که از همه ایران آمده بودند وصله ناجوری بودم و حسابی به چشم می آمدم.

آن روزها نمی دانستم که لازم وملزوم حجاب عدم جلوه نمایی است.

هنوز هندزفری ام را نگذاشته بودم،روز اول خیلی خسته شدم نه فرصت استراحت،نه غذای خوب،آفتاب داغ،پیاده روی طولانی در گرمای شدید غرب،چقدر به خودم لعنت فرستادم که هوای خنک و بهاری خرم آباد را رها کرده به اینچنین جهنمی آمده ام(نمی دانستم که بهشت واقعی همانجاست)

عکس شهیدی با چهره ای دوست داشتنی و با صمیمیتی بی انتها درست بالای سرم نصب شده بود،تا به امروز ندیده بودمش اما بسیار برایم آشنا بود تو گویی سالهاست که میشناسمش آنجا واقعا"فهمیدم که

من هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.

پایین تصویر نوشته بودشهید مهدی زین الدین،اسمش را هم نشنیده بودم حتی حواسم نبود که چقدر فامیلی مان بهم شبیه است وحروف مشترک دارد.....

......

پی نوشت،این خاطره نوشت دو قسمتی است انشالله اگر عمری بود اوایل تیر بعد از امتحانات قسمت دومش را تقدیمتان می کنم.

اگر به نظرتان جذابیتی هم ندارد خبر کنید تا از نوشتن قسمت دومش صرف نظر کنم.

التماس دعای کربلا و گرفتن نمرات خوب درامتحانات.

بابت تاخیری که در ثبت نظراتتون وجود داره پوزش میخوام.
در محیط بلاگفا برای برخی کد مربوط به ثبت نظر درج نمی شه.برای رفع این مشکل به محض باز شدن پنجره مربوط به نظرات دکمه اینتر رو فشار بدید اگر کد براتون مشخص نشد پنجره رو ببندید و مجددا" باز کنید.
باز هم عذر می خوام.
انشالله سر فرصت وبلاگ رو از بلاگفا به محیط دیگری تغییر میدیم.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعــت19:34 تــوسط محب شهدا |
غم عشقت بیابان پرورم کرد....

این روزها حال دلم وخیم است

این روزها هوای دل ابری است

این روزهای تاریخ به تقویم قمری دلم،محرم است

این روزها بیشتر از قبل با یاد وبه عشق و با اسم کربلا اشک می ریزم

هوایی شده ام.عجیب تر از همیشه.

علم هیئت به پا شده و

روضه خوان دل است و مجلس گردان دل و گریه کن دل.

کاش...

کاش،نمی دانم بگویم کاش این روزها زودتربگذرد

                                                          نه.

راضی ام به رضای محبوب،

لیـله الرغائب در راه است و تمام روزها ولحظه های قشنگ و اجابت دعا باز در راهند

می ترسم،می ترسم از این دور تسلسلی که باز دارد آغاز می شود

از اینکه اللّهم الرزقنا الزیاره الکربلا گفتنم یکسال دیگر تکرار شود،

دیگر طاقت ندارم،حتی تحمل صبر را هم ندارم،تحمل هیچ چیز را،حتی بغض،حتی مدارا......

وانکسر قلبی شده ام،روی دلم گسل داغ نشسته است.

هر لحظه پس لرزه ای می آید،منتظر یک زلزله هستم.زلزله ای که تعمیرم کند نه تخریب،زلزله ای که محول الاحوالم کند.

خیلی وقت است که منتظریک اتفاقم،یک اتفاق شیرین،نمی دانم این اتفاق آمدن یک انسان،یا یک سفر یا یک....،نمی دانم.

این روزها بیشتر از همیشه از التماس دعا گفتن اطرافیانم دلم می گیرد،آنها التماس دعا

می گویندومن سکوت تلخی همراه با لبخندی از شرم ،از درد،از دلسوختگی می زنم.

آخر همه می دانند که چه می خواهم والتماس چه دعایی دارم،

همه می دانند،یعنی او نمی داند؟

محال است.

دیگر در هیچ جا قرار ندارم،نه در خانه ،نه در خوابگاه ونه دانشگاه،در همه جا پر از دلشوره و اضطرابم،دستم به قلم نمی رود،انگشتانم پنجره های ضریح شش گوشه را می طلبند.

سال پیش فکر نمی کردم یکسال بدون کربلا دوام بیاورم،از زنده بودنم در تعجبم،از سخت جانی ام هست که هنوزهر چند با دل و کمر شکسته سر پایم!

دعا کنیداگر دوباره نوشتم زمانی باشد که چمدانم را بسته ام و خداحافظی وحلالیت می گیرم برای کربلا.....

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعــت23:22 تــوسط محب شهدا |
ز دست کوته خود زیر بارم....
محبوبم

این صدای بنده ای است که از نفس خود شکایت دارد.

اعوذبالله من نفسی که برای تو رام نشد و در برابرت قیام کرد وگستاخ تر هم شد.

اعوذ بالله من نفسی که گرفتار دام عُجب شدوتمام آنچه که تو از سر لطف و کرم به او عنایت کردی به حساب خود نوشت وبه پای خودش گذاشت.

کم من ثناء جمیلٍ لستُ اهلا" له نشرتهُ

گویی فراموش کرده که زمینه همه خو بی ها را تو برایم فراهم کردی و آنچه که ثواب کرده ام باعثش تو بودی وآنجا که بد بوده ام بانی اش جهالت ولجاجت نفس و وسوسه شیطان .

خدایا در مبارزه با نفس اماره ام پاهای نفس الهی ام ضعیف شده و دارد عقب می نشیند.

خدایا شکست و رو سیاهی مرا مخواه.

الذین قالو ربنا الله ثم استقاموا تنزل علیهم الملائکة الا تخافوا ولا تحزنوا وابشرو بالجنة التی کنتم توعدون{فصلت}

یا الهی

طوفان معصیتهایم صدای نفس لوامه ام را خاموش کرده و دیگر بی هیچ حس عذاب وجدانی گناه می کنم وآنقدر قبح گناه در نظرم از بین رفته که غافل گشته ام از اینکه بسیاری از کرده های هر روزه ام. همان گناهان ‌کبیره دیروز اند که آن روزها به خاطر هر کدامشان ماهها استغفار می کردم و

اما امروز.....

آنقدر نفسم قدرت گرفته که شیطان دیگر کاری به کار دلم ندارد.

آنقدردر چرب و شیرین دنیا غرق شده ام که در نمازم همه جا هستم الّا در حضور تو.

آنچه که خوبی کرده ام به خاطر مردم بوده ویا به خاطر دل خودم.

هیچ عملی را مخصوص و ویژه برای تو انجام نداده ام.

مانده ام با این همه ناخالصی که برایت به خیال خودم به عنوان توشه آورده ام باز هم پذیرایم هستی ؟

ز دست کوته خود زیربارم              کز آن بالا بلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست                 و گر نه سر به شیدایی برآرم

درست است که در جهاد اکبر در حال شکستم

اما ...

به این ایمان دارم که جز تو فریاد رسی ندارم.

ایمان دارم یا سیدی ظلمت نفسی .

قرار دل بی قرارم

آنچه  از آداب عشقبازی وبندگی که آموختنی است ومن با فهم ناقص خود فهمیده ام را انجام می دهم

تو خود آنچه را که آمدنی است به من عطاکن.

اگر مرا از درگهت برانی به کجا پناه برم

شیطان ونفسم به کمین نشسته اند

دشمن شادم نکن.

نگاه گرمت را از من مگیرکه خود شاهدی بر رنجی که می کشم.از وسوسه ها وافکار وگفتار ونگاه های شیطانی نفسم.

الّا ما رحم ربی{سوره یوسف}

اللهم انی استغفرک من کل لذة بغیر ذکرک

یا اله العاصین مرا می پذیری؟

-سلام علیکم بما صبرتم

+ نوشته شـــده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعــت13:50 تــوسط محب شهدا |
آن مرد آمد....
 

سر مست از عشق خدا از سر گذشتند   از جان دل علی گفتند و رفتند

با عنایت حضرت زهرا (س) پیکر بی سرٍ شهید عارف ُ سردارٍ سالک ُمحب واقعی بانوی بی نشان بعد از گذشت ۲۷ سال گمنامی و بی نشانی از دل خاک سر بر آورد.

خبر تکان دهنده و باور نکردنی بود.اما واقعیت داشت.آری اوستاعبدالحسین خاک های نرم کوشک در شرق دجله در حالی که پلاک بر گردن و سر در بدن نداشت تفحص شد.در ایام فطمیه .رست در زمانی که هر سال مردم مشهد در همین روزها برایش تشییع نمادین می گرفتند و حالا تشییع واقعی. کارگر بنای سالهای دور مشهد و فرمانده شجاع و خار چشم دشمنان در هفته کارگر بعد از ۲۷ سال مفقودالاثر بودن به میان ما آمد با دنیایی از نا گفته ها و رازها.

تاریخ احتمالی تشییع

تهران:  بعداز نماز جمعه ۱۶اردیبهشت.

مشهد:۱۷اردیبشهت. مصادف با سالروز شهادن بی بی فاطمه الزهرا.

خاطره ای از او....

گفت :این عملیات آخر منه.گفتم:خدا نکنه.گفت:اینها همش حرفه ُ من چیزی دیدم که یقین دارم این عملیات آخر منه.

حتی در میدان صبحگاه موقع سخنرانی گفته بود:اگر برونسی توی این عملیات شهیدنشه به مسلمونیش شک کنید‌‌.

یک روز کشیدمش کنار وگفتم:راست وحسینی بگو چی شده که اینقدر حرف شهادت می زنی؟

حال وهوای خاصی داشت.

گریه اش گرفت.خیلی شدید.با ناله گفت:«چند شب پیش  حضرت زهرا (س) را تو خواب دیدم.خود بی بی فرمودند باید بیایی»

گفتم :شاید منظور بی بی این بوده  که آخر جنگ انشاالله.

گفن:«این حرفهانیست. همین عملیات شهید میشم.»

وشد....

پی نوشت: امروز خانواده شهید با آقا دیدار می کنند.

اگر اطلاعات دقیقتری می خواهید به سایت ساجدسری بزنید.

این خبر مسرت بخش رو ۴ روز پیش شنیدم اما متاسفانه امکان درج خبر رو نداشتم.اگر حال خوبی با خواندن  این چند خط به شما دست داد مژدگانی ما دعای کربلایی شدن این حقیر.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعــت9:4 تــوسط محب شهدا |
مادرم زهرا،طلایه دار حریم سیاهی که بالاتر از سرخی خون شهیدان است
 

کشتی صبر علی پهلو مگیر       نیستم نا محرم از من رو مگیر

ای چراغ خانه ام سو سو مزن         ناله از درد دل و  پهلو  مزن

مادرم زهرا این روزها دلم برای غربتت پاره پاره است.اما بیشتر از همه این روزهابر حال آنروز امام مجتبی می گریم.چه سخت است بر پسری که ببینند در کوچه نا محرمان چه برسر مادرش می آورندو نه پنجه های کوچکش توان دفاع دارند و نه چشمان خون گرفته و رگ غیرت بیرون زده و بغض تلخ کشنده اش تاب تحمل این درد.

***

دلم خوش است که لباسم همرنگ توست .هرچند که دلم و حالم هنوز فاطمی نشده. 

من عاشق این یادگار تو هستم.من عاشق چادرم هستم.این چادرتنها یک پارچه سیاه نیست یک مکتب است. یک عقیده که آن را از تو گرفته ایم.من عاشق این حریم سیاه هستم.این حریمی که سیاهی اش از سرخی خون پیروان حسینت کوبنده تر است. افتخارم این است که هم لباس تو هستم.تو هم یاری ام کن تا مسیر را گم نکنم و نه فقط ظاهرم که فکرم و زبان و نگاه وعملم هم فاطمی باشد.

نگاه شرمنده مرا در روز قیامت و به وقت دیدار مخواه.

یا فاطمه روز حشر ستاری کن     دلسوختگان را زکرم یاری کن 

ما با همه گفته ایم با زهراییم         تو نیز بیا و آبرو داری کن   

یا وجیهه عندالله اشفعی لنا عندالله

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعــت12:1 تــوسط محب شهدا |
تو را چه بنامم ؟ای کوه طور جبهه های سرزمینم

تنها شش نفر توانستند خود را به بالای ارتفاع 1050 «بازی دراز»  برسانند. برادر «علی موحد دانش» و برادر «محسن وزرایی»  از دانشجویان پیرو خط امام که در تسخیر لانه جاسوسی دست داشتند ، عملیاتی حساس را فرماندهی می کرد  . به هر ترتیب در فتح این ارتفاع حاج محسن با اندک یاران باقی مانده اش حدود 350 تن از نیروهای گردان کماندوی ارتش بعث را به اسارت گرفتند لیکن در حین تخلیه ی اسراء به پشت جبهه یکی از افسران دشمن مصرانه تقاضای ملاقات با فرمانده نیروهای ایرانی را داشت. دوستان «محسن» به خاطر رعایت مسایل امنیتی ، شخصی غیر از او را به آن افسر بعثی به عنوان فرمانده خود معرفی کردند. اما ... بعثی اسیر، ناباورانه و با قاطعیت گفت: «نه! فرمانده شما این نیست.»

از وی سؤال شد مگر تو فرمانده ما را دیده ای که این گونه قاطعانه سخن می گویی؟ او گفت: «آری! او در هنگام یورش شما به ما، سوار بر اسب سفید بود و ما هر چه به طرفش تیراندازی و شلیک کردیم  به او کارگر نمی شد، لذا من او را می خواهم ببینم.»

«محسن وزرایی» که در آن جمع بود به ناگاه زانوهایش سست شد و به زمین نشست و ....

(کتاب کرامات شهدا، جلد اول، صفحه111)

۱- به ترتیب از راست دانشجوی فاتح لانه جاسوسی و فرمانده جبهه غرب وجنوب شهیدمحسن وزوایی۲-فرمانده همیشه متبسم جبهه غرب شهیدمحسن حاجی بابا۳-بنیانگذار لشگر ۱۰ سیدالشهدا شهید حاج علی موحددانش۴- ارتفاعات بازی دراز

بازی دراز کوه نه سرزمین محبوبم سلام.برای اولین بار میخواهم در رثای غربت تو مرثیه ای بسرایم.اول بگو نامش را چه بگذارم.بگویم جمکران جبهه ها /خانقاه عرفان/قدمگاه امام غریب بیابان نشینم/بازوی ولایت.چه بگویم که اینها همه در برابرعظمت تو کوچک اند..عظمت تو در میان واژه های من نمی گنجد.

هیچ زبانی نمی تواند تو را آنگونه که هستی بخواند مگر افلاکیانی که دیر زمانی بر خاک تو قدم گذاشته اند.مگر پیکربی نشان سعیدگلاب بخش که هنوز در زیر خاک مقدست جامانده بتواند تو را آنگونه که هستی بخواند.

مگر دست بریده علی موحد دانش که در دل تو دستگیر  زخم خورده است بتواند تو را بسراید.

محسن حاجی بابا .محسن وزوایی کجایید من بازی دراز را با شما شناختم.محسن حاجی بابا فرمانده مظلوم ومتبسم جبهه های غرب چقدر تو غریبی و در عین مزار داشتن گمنام ترینی.

بازی دراز من در دل تو متولد شده ام. درست یکسال از اولین دیدار من وتو گذشته.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعــت15:2 تــوسط محب شهدا |
چه خوش صید دلم کردی
سلام.من دوباره آمدم.یعنی نرفته بودم که بیایم.

نمی دانم .عادت /اشتیاق/احساس مسئولیت/احساس دین.نمی دانم کدام یک از اینها باعث شده که همچنان باشم.با اینکه این مدت از همه طرف بسیار تحت فشار بودم .اما دیروز با اتفاقی که افتاد فهمیدم اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی یعنی چه؟
آخه دیروز به طور واقعا"واقعآغیر منتظره وپیش بینی نشده زائر کربلای شلمچه شدم.

چقدر خوبه که محبوبت تو رو بیشتر از خودت بشناسه و زمانی که بهش احتیاج داری اما به خاطر دردهات یادت میره که سراغی ازش بگیری .وبی خبر از روحت به شدت دلتنگش میشی و بعدخودش بیاد درخونه ات و تو رو برداره و ببره و مهمونت کنه و اونقدر ازت خوب پذیرایی کنه بدتر از قبل شیفته و دیوونه اش بشی..

اگه میدونستم اون پریشانی شب های دراز قراره اینجوری در سایه گیسوی نگارم محو بشه .هیچ وقت اینقدر بی تابی نمی کردم.میخوام صبورتر بشم.
اره . من هنوز هستم و مینویسم چون مدیونم.چون شیفته این راهم.چون نمک گیر سفره شهدام.حتی اگر فقط یک نفر به واسطه خوندن نوشته های من محبت شهدا رو حس کنه.برامن کافیه.
برایم دعا کن.دعا کن تا سست نشوم.وثابت قدم بمانم و دیوانه تر از این بشوم.

IMG_0311

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعــت15:2 تــوسط محب شهدا |
علمدار روایتگری
 حاج عبدلله ضابط

شهیدی زیست تا به شهدا رسید

wallpaper_zabet_2

اگرآه تو از جنس نیاز است       در باغ شهادت باز باز است

آمده بود برای رفتن.

نه خورشیدبودُنه مهتاب ُنه ستاره اما می درخشید.

جنسش از هرچه بود ُشفاف بود.

دلش آینه بودُ آنطورکه می توانستی زلالی فطرت را در آن ببینی.

تا بودنام ونشانش برایش نان نشد.

عائله مندی ومستاجری و...

تارو پودوجودش از عشق سرشته بودو سر قفلی سرای قلبش در رهن محبت خدا بودوخلق خدا.

خاکی بودُساده و بی پیرایه اما عطر خدا را داشت انگار.

بی هیاهو کارش را انجام دادو...رفت.

زنده که بودُ مرگ را طلب کرد تا زنده بماندو جاودان برای همیشه.

جنگ برایش تمامی نداشت.

تاریخ شهادت:۲۸ بهمن ۱۳۸۲

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعــت15:2 تــوسط محب شهدا |
راوی شیدا
خاطراتی از او:

زیادسفرکرده بود.مکه و کربلا را هم دیده بود.اما گفت:

خودم رو تو طلاییه پیدا کردم.

این جمله اش هنوز بر سر زبان هاست:طلاییه عجب طلاییه.

***

زیاد با او فاصله نداشتم اما مرا ندیده بود.خیلی با احترام کفشش را در اوردو دو زانو نشست روی زمین.خیلی مودب کاغذهایش را در

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعــت15:2 تــوسط محب شهدا |
پرسشی از همه ؟

ز خون شهیدان این کوه و دشت             مگر می توان بی تفاوت گذشت؟؟؟

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعــت15:4 تــوسط محب شهدا |
 لنز دوربینش بسوی ماست.می دانی این یعنی چه؟

-امروز آوینی میخواهد روایتگر جهاد اکبر تو باشد-نقشت را که یادت نرفته؟

عکس:پایگاه تخصصی شهادت

+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعــت15:7 تــوسط محب شهدا |
سپر دفاعی عشق
یک روز زین الدین با هفت هشت نفر از بچه ها، مى آمدند خط. صداى هلى کوپتر مى آید. بعد هم صداى سوتِ راکتش.
بچه ها، به جاى این که خیز بروند، ایستاده بودند جلوى زین الدین اکثرشان ترکش خورده بودند
+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعــت15:6 تــوسط محب شهدا |